یک رد پای تلخ دیگر

خرید بک لینک
امروز درحالی که فقط یک روز به تولدت مونده بدون اینکه ناراحت باشم یا خوشحال فقط بخاطر اینکه قلب قلبی بودم حس کردم دلم نوشتن میخواد... قلب قلبی از داشتنت، از فک کردن به همه کارایی که بخاطر من انجامش دادی و پذیرفتن همه کارایی که نتونستم برات انجام بدم... ادامه ش رو الان ینی صبح روز تولدت در حالی که مث مجسمه بغلم کردی مینویسم، (من مجسمه ام که دستتو انداختی دورش، البته همونم الان برداشتی ) چون از دیشب باهام قهری... حالم گرفته س، فک نکنم الان این پست رو منتشر کنمشاید ی روزی کامل و منتشرش کنم!!!  یک رد پای تلخ دیگر...

ما را در سایت یک رد پای تلخ دیگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 2:53

صبح درحالی که بخاطر شدت ابر هوا هنوز نیمه روشن بود از خواب پریدم، بعله خواب مونده بودم و ساعت هفت و ربع بود. البته بخاطر اوضاع کرونایی و عدم ثبت اثر انگشت یکم دیرتر رسیدن مشکلی نداشت، اما نمیخواستم خیلی دیر برسم که به عنوان سواستفاده از موقعیت حساب بشه. بدو بدو بلند شدم در حالی که یک طرف سرم درد خفیف داشت، خداروشکر از علایم سرماخوردگی دیشب خبری نبود، اما به شدت خمار بودم. اول تصمیم گرفتم صبونه همون کیکی که دیروز خریده بودم رو ببرم و فلاسک خالی هم ببرم و سرکار بگم برام اب جوش بیارن. اما به این فک کردم که اگه صبونه نخوردم سردردم بدتر میشه پس سریع نون رو گذاشتم تو توستر که گرم بشه و رفتم اماده بشم، بعد با خودم گفتم خب حالا که باید ساندویچ اماده کنم تو این مدت کتری هم جوش میاد دیگه، خلاصه هر دوش رو اماده کردم خودمم لباس پوشیدم و راه افتادم.بارون خداروشکر وایساده بود چون من دیروز چتر رو سرکار جا گذاشته بودم... :/هوا خیلی خوب بود اما بخاطر پوشیدن کفش نامناسب کل کفشم خیس شده بود. یک رد پای تلخ دیگر...

ما را در سایت یک رد پای تلخ دیگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 2:53

صفحه بندی